30 شهریور 1397

خرید بک لینک
اومدم خوابگاه.تخت بالا گرفتم با اینکه زود اومدم.اینجوری راحتترم.کمتر میتونن ببینن این بالا دارم چیکار میکنم.ولی همه اش این نیست..یه شب اینجا تنها بودم.خیلی خوب بود.خوش گذشت بهم.دور تا دور تختم کاغذ کادو چسبوندم.خوشگلتر شد.تصمیم دارم عکسای چند تا از سلبریتی کراشامو پرینت بگیرم و بیارم بچسبونم اطراف تختم.وقتی تصمیممو بلند گفتم دوست مثلا صمیمیم گفت: وااااااییی دوباره این شروع کرد.

حتی نگاهشم نکردم.راستش برام مهم نبود.خیلی وقته که دوست صمیمی من نیست.دقیقا از اونجایی که راهشو از من جدا کرد.تصمیم گرفت بشه عین دافای دانشگاه و با پسرا لاس بزنه.برام مهم نیست.راستش دغدغه های اونو درک نمیکنم همونطور که اون دغدغه های منو درک نمیکنه.بنابراین دیگه حتی جوابشم نمیدم.سیستم چالبی دارم.وقتی از کسی دلخورم نمیتونم تو چشماش نگاه کنم.بنابراین حتی الامکان نگاش نمیکنم.بقیه حرف نمیزنن با طرف.ولی من نگاش نمیکنم.

با خودم فکر کردم.خیلی.راستش این احمقانه اس که مدام نگران فکر بقیه در مورد خودم باشم.باید کار دیگه ای بکنم.همینطور احمقانه اس که تحت تاثیر دیگران تعریفم از خوب و بد شکل بگیره.بنا بر این تصمیم گرفتم برا خودم قانون وضع کنم.باید به این قوانین احترام بذارم.هر هفت ای که موفق باشم برا خودم یه چیز خوشحال کننده میگیرم.هرموقع اشتباه بزرگی بکنم خودمو تنبیه میکنم

به این قوانین خیلی باید فکر کنم.چون قرار نیس هرگز تغییرشون بدم.

اتل متل تنهایی...

ما را در سایت اتل متل تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 17:12

صفحه بندی