رسیدم خوابگاه و خودمو رسوندم به حموم و یه دل سیر گریه کردم.برای سنگ گرانیتی که توی ساندویچ فلافلم پیدا شد، برای دوستایی که نداشتم اما آرزوشونو داشتم، برای امتحان فیزیک که ناگهان و توسط گروه آموزشی زمانش تغییر کرد و
افتاد دقیقا روزی که من قرار بود تهران باشم،برای خوابگاه که الکی برام بدهی زده بود در حالی که شهریه ارو پرداخت کرده بودم.برای اینکه نمیتونستم فیزیکو حذف کنم و درس هم نیاز باهاش داشتم، برای اینکه استادش ازم بدش میومد،برای اینکه درد عصب سیاتیک از پا درم آورده بود و نمیتونستم راه برم.برای اینکه غذای سلف بهم نرسید.برای اینکه اجازه داده بودم به خودم که زندگی کنم بازم.برای اینکه تو دانشگاه بخاطر حواس پرتیا و زوال حس مسئولیتم از همه مسئوولیتا کنار گذاشته شده بودم.برای تنهاییم که دیشب تمام تلگراممو زیر و رو کردم تا با یه نفر حرف بزنم و اون یه نفرو پیدا نکردم.برای دعوایی که اصن جاش تو زندگی من نبود.برای هدفی که نداشتم و نمیخواستم داشته باشم...برای زندگی که نداشتم و نمیخواستم داشته باشم.
بعدش خودمو کشیدم بیرون از حموم و دم در اتاق دمپایی های خیسم لیز خورد و همه وسایل از دستم ریخت و دلیل اینکه اونموقع گریه نیوفتادم گریه های عمیق قبلش بود.
همه اینارو دوست داشتم برا یه نفر بگم.ولی بعد حس کردم هیچ جوابی از جانب هیچ کسی برام فایده ای نداره تصمیم گرفتم همینجا بمونه.
حالا دراز کشیدم.درد دارم.شام ندارم.حرف ندارم با کسی و به یه تئوری برای مرگ فکر میکنم
اتل متل تنهایی...
ما را در سایت اتل متل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 92 تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 8:26