مثلا شما وقتی قلبتون درد میکنه یا سرطان دارین، یه مرحله وجود داره که شما به این درک میرسین که بیماری جزئی از شما نیست و برای از بین بردنش باید تلاش کنید...میدونید که همون آدم قبل از سرطان هستید و هیی درموردتون عوض نشده... فکر میکنید اگه سرطانو از بین ببرید از درد و رنجش خلاص میشید و دوباره زندگیتون شاد و آرومه و فعالیت های روزمره اتونو ادامه میدید!
اما افسردگی به بیمار میچسبه! توانایی انجام دادن کارای مهم و حتی کارای روزمره رو ازتون میگیره! تنبل و بی انگیزه و بی حوصله و غمگین میشید و فکر میکنید این خود واقعیتونه که از پس هیچ کاری بر نمیاد! در حالی که شاید خود واقعیتون پر از انرژی باشه و کلی پتاسیل برای انجام دادن کارای مهم و بزرگ و هرچی داشته باشه! اما شما تلاشی برای از بین بردن افسردگی نمیکنید چون اون به خودتون تبدیل میشه!
نکته دیگه اینه که برای سرطان بیماری های جسمی بالاخره یا درمانی هست یا نیست...ریسک هایی وجود داره و بالاخره میشه دردشو کمتر کرد یا هرچی!
برای بیماری های روحی تقریبا برا هیچکدوم درمان فراگیری که همه پذیرفته باشن وجود نداره! دارو ها اکثرا خواب آلود یا گیجت میکنه...
روزی که رفتم پیش روانپزشک و دارو ها رو برام تجویز کرد دارو هارو با این توجیه که وقت خوابیدن ندارم دارو هارو نگرفتم.مادرمم خوشحال بود چون میترسید به دارو ها وابسته بشم...اینم خب یه درد دیگه اس!
الان احساس میکنم باید دارو هارو میگرفتم... اشتهامو از دست دادم.خوابم بهم ریخته اس.لرزش وحشتناک دستام و مغز آشفته ام... هر ثانیه که وارد دنیای ذهنم میشم به مرگ فکر میکنم... از دامش رهایی ندارم.آرزو میکنم محو بشم...همیشه کمترینا رو میخواستم...کمترینا خوشحالم میکرد، هیچی ناراحتم نمیکرد...حالا اما دیگه چیزی برای خواستن ندارم...هیچی! تاحالا شده هیچی نخوای...
ازت بپرسن الان چه غذایی میخوای؟ سه دیقه طول بکشه تا یه غذا به ذهنت بیاد.. اونم زیاد میلی بهش نداری!
بپرسن دوست داری کجا باشی؟ و بجز در آغوش عدم جواب دیگه ای نیاد تو ذهنت.. هی تند تند تابا و فیلمایی که دیدی رو مرور کنی تا یکی از جوابای اونارو تحویل بقیه بدی!
نمیتونم از فکر مرگ خلاص شم...یبار تو یه دفترچه خاطرات نوشتم که نباید بمیرم...باید تا میتونم عمر کنم چون جام توی جهنمه! و اگه خدا همونقدر بزرگ و تواناس که باور دارم حتما میتونه یه جهنم بزرگ تر از این دنیا برام اون دنیا درست کنه.و نمیخوام وارد اون جهنم بشم..وقتی از پس این یکی ام بر نیومدم!
ولی حقیقت اینه که اگه جهنم دنیای دیگه از اینجا وحشتناک تر باشه واقعا از دست خدا شاکی میشم...خودش میدونه باید چیکار کنه! برای ما افسرده ها اون باید خدای خوب و مهربونی باشه و اجازه بده روحای خسته و پیرمون بره به عدم! به نیستی محض و اونجا تا همیشه بمونه!نه اینکه بابت هدر دادن زندگیمون اون دنیام تنبیهمون کنه!
یه روزی عصبانی بودم! از جذب کردن تنفر بقیه خسته شده بودم...اما حالا تقریبا آدما رو درک میکنم! درک میکنم که نمیتونن تحملم کنن! چون خودمم نمیتونم خودمو تحمل کنم!انقدر بهشون حق میدم که حالا به سختی میتونم عشق حامدو بپذیرم! ذهنم مدام پارازیت میدهکه تو لیاقتشو نداری! نمیتونی دوست داشته بشی! باید بهتربشی بعد آدما بخوانت! کسی نباید تورو تو این وضعیت بخواد!دلم براش میسوزه! واقعا...ذهن آشفته اس نیاز به کسی داره که بتونه آرومش کنه! شاید خودم تو زمانای دور...وقتی مسلط بودم به خودم حداقل و کاری خارج از کنترل خودم ازم سر نمیزد...
به تموم کردن همه مسئولیت هام فکر میکنم!میدونم که اشتباهه.. کمکی نمیکنه.. اما حداقل هرروز شاهد گند زدنای خودم نیستم و کمتر با خودم درگیر میشم...
اتل متل تنهایی...
ما را در سایت اتل متل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 81