جمعه ۱۶ فروردین ۹۸

خرید بک لینک
به سمت یزد میرم..اتوبوس اسکانیا کلاسیک با ۴۴ تا مسافر و کاملا پر.... صدای همهمه و بلند حرف زدن عده ای از مسافرا و فیلم مزخرفی که گذاشته و خرناسای شریفی نیا... هرکاری میکنم زور هندزفریم به این صدا ها نمیرسه.بغل دستم یه دختر خوشگل نشسته که خوشبختانه آرومه...خوابش برد.نیم ساعتی سرش رو شونه من بود و وقتی بیدار شد شرمنده شد.و دوست داشتم شرمنده نشه...اما هرکاری کردم صورتم از حالت پوکر خارج نشد که بتونم ارتباطی باهاش برقرار کنم.

جدیدا زیاد پیش میاد.مادرم صدام میزنه و باید تلاش کنم تا صدامو پیدا کنم و جوابشو بدم...هم اتاقیم... خواهرم...گاهی فکر میکنم جوابشونو دادم...ذهنم رو به زواله...نابودی خودمو به تماشا نشستم...دوست پسرم که انتخاب کردم شوهر صداش کنم هرچند از این کار خیلی متنفر بودم، گفت که به زمان نیاز داره...زمان برای اینکه منابع مالی مناسب برای درمان افسردگیمو پیدا کنه... گمون نکنم منظورش زمان کوتاهی بوده باشه... پول سیگار هم نداره در حال حاضر.

لجبازانه موقع حرکت اتوبوس آیت الکرسی نخوندم ... بارها از خدا خواسته بودم اتوبوس چپ کنه و خودش برام تمومش کنه.الان تقریبا به این اطمینان رسیدم که همچین کاری انجام نمیده خدا...بنابراین نیازی به آیت الکرسی یا هر اینشورنس دیگه ای نبود.

زوال خودمو به تماشا نشستم...تصمیم میگیرم به خودم کمک کنم...اما هیچی... مشاورا درکی ندارن از چیزی که میگم...نهایتا با چی روبرو شدن؟؟ یه دختر که دوست پسرش ولش کرده رفته...پس اختلال های واقعی روحی و روانی چی؟؟؟ چقدر به اسکیزوفرنی نزدیک بودم...خطرناک نبود؟؟؟برای بقیه خطرناک نیستم؟ هیچ جوری قادر به کنترل عصبانیت خودم نیستم.اگه به جسم یا روح کسی آسیب برسونم چی؟من که عاشقانه آدم هارو با زندگی هاشون دوست دارم۰

اتل متل تنهایی...

ما را در سایت اتل متل تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: جمعه 6 ارديبهشت 1398 ساعت: 8:26

صفحه بندی