بدنم که عادت کرد تصمیم گرفت بالاخره گریه کنم...نهایتا پنج دقیقه...بعدش هم اتاقیام اومدن که اخطار بدن آب سرده.و بیرون حموم مشغول رقص و خوندن شدن...حمومم که تموم شد احساس کردم از زندان آزاد شدم.
یه دوست قدیمی اوایل مهر یه مسئولیت بهم سپرد و من با تمام توان توش گند زدم...سر شب سراغشو ازم گرفت...و بی قراریم شروع شد.شرمندگی. و درگیری با خودم.حتی روشو ندارم که بگم بر کنارمو کنه..ولی باید بهش بگم.من نمیتونم از پس هیچی بر بیام.رو هیچی کنترل ندارم.کمتر حرف میزنم.اما گوش هم نمیدم.فقط نگاه میکنم...
اوضاع مالیم چندان جالب نیست.این وسط همه چیز گرون شده و ماهانه من بیشتر نشده.البته که همینم برام زیاده. بیچاره خانوادم... فکر میکردم اگه من نبودم خونوادم الان چقدر پول اضافه تر از الان داشت...چقدر هزینه شده برام که تبدیل بشم به موجودی که کنترل هیچیو نداره...
غمگینم...تقریبا تمام روز ید غمگینم یا بی قرار...شاید بخندم.اما هنوز غمگینم...
اتل متل تنهایی...ما را در سایت اتل متل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 136