تصمیم داشتم هیچوقت چنین چیزی رو تجربه نکنم! حس میکردم انقدر تیز هستم که این اتفاق نیوفته برام.ولی نبودم!
مدتها برنامه ریختم که برای نمایشگاه کتاب برم تهران...به خیال خودم برم دوستامو ببینم...و درست وقتی همه چیز آماده رفتنم شد فهمیدم دوستی اونجا ندارم که برم دیدنش...
یکم دلم شکست... نمیتونستم بهرحال به حامد چیزی بگم چون اون همینجوریشم فکر میکنه چیزی بین من و سامانه...احتمالا مسئله رو بدرستی متوجه نمیشه..
این شامل دانشگاهم میشه...اینجام دوستایی دارم که در واقع دوست من نیستن...و خدا میدونه چقدر از دانشگاه متنفرم...میخوام زودتر تموم شه...بعد دانشگاه رو هم نمیخوام...میخوام زندگی تموم شه.
بهرحال قراره تهرانو با یه دوستی برم که بنظرش حامد یه دیوونه خطرناک سادیسمیه.از نظر خیلیا حامد دیوونه اس.من با انواع و اقسام اختلالات روانی میدونم که حامد هرچی باشه خطرناک نیست.بیشتر از من نیست...این دوست نمیدونست که بین من و حامد چیزی هست. و حامد قرار بود بیاد اونجا و از صبح تا شب میتونست دستمو نگیره؟ میتونست عاشقونه نگام نکنه؟ نه!!!
من به دوستم گفتم که حامد میاد.گفتم که یه چیزایی بینمون هست و اونم حسابی عصبانی شد!
رفتی با یه کسخل دیوونه؟ این آدم دیوونه اس... خیلی مسخره اس مگه تو عقل نداری؟ این تعادل روانی نداره!! زارت پرچو رو پیچوندی که بری با این؟ فقط دنبال جانشین میگشتی؟
و من فکر کردم!!
همین دوستمو بخاطر رفتار مشابه حسابی مسخره کرده بودم.دقیقا همین بودم! اونو مسخره کرده بودم چون تو خودم اینو میدیدم و خیلی ازش متنفر بودم. و حالا دقیقا همون رفتارو نشون دادم.یه نفرو پیچوندم...و رفتم با بعدی. با وجود اینکه مثل روز برام روشنه هیچ راهی برای ازدواج با حامد ندارم بهش قول ازدواج دادم...تا ابد پات میمونم... همین قولایی نبودکه به پرچو میدادم؟ هیچکس بجز تو دستامو نمیگیره... قسم میخورم.. به فلانی.. به فلانی به فلانی.. به خاک پدرت که برا عزیزه عین پدر خودم...
خیلی جدی قول میدادم...و به هیچکدوم پایبند نبودم...پیش خودم فکر میکردم خیلی خیلی پابندم...قصدم نبود زیرش بزنم...اما زدم.چون هیچ چهاچوب اخلاقی ندارم...هیچ خط قرمزی!
چقدر سیاه و خطرناکه روحم...چقدر از چیزی که هستم متنفرم.یه هرزه ام...خیلی خیلی هرزه.. خیلی خیلی فاحشه...
بهرحال طبق عادت مسخره گزارش کار دادن به حامد گفتم و اون خیلی عصبی شد!!!
چرا بمن نگفتی اونم میاد :/ چرا بمن نگفتی میخوای به کسی بگی رابطه داریم.. نیمخواستم کسی بدونه... حالم بهم میخوره بیام ببینمت! بعد چند ثانیه دیر جوابشو دادم و یه کار احمقانه کرد.. رفت تو گروه دوست نماهام و دقیقا به سامان که بیشتر از همه از من متنفره گفت بهش بگو جواب منو بده ... چقدر کوچیکم کرد..
چند دقیقه پیش دوستم گفت قدش چقدره... گفتم دوسانت از من کوتاه تره و اونم گفت خاک بر سرت حداقل یه معیار داشته باش.
بنظر درست میرسه!!هیچ معیاری ندارم..الکی به زندگی راهش دادم..الکی بهش قول همیشه موندن دادم.الکی قول دادم تو رابطمون نقطه پایانی نیست.. در حالی که همه اینا از نظرم اشتباه بود.از نظرم بچه بازی بود که به پسر 23 ساله بگم شوهر!! حتی خنده دار بود.ولی گفتم...گفتم که بهش حس خوب بدم و بتونم حس آرامش داشته باشم... شایدم شیره وجودشو بکشم... و خودخواهانه لذت ببرم!!
راهش دادم و هرچی برای نابود کردنم لازم داشت دادم بهش...
تمام چیزی که میتونم بهش فکر کنم اینه که بمیرم و بیشتر از این فاسد شدن خودمو نبینم!!
اتل متل تنهایی...ما را در سایت اتل متل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110