چمدونم گوشه اتاقه... نگاه کردن بهش آزارم میده..لباسام با لجاجت جلوی بسته شدن درشو گرفتن...شلوغ و بهم ریخته.مثل ذهنم.کلام نمودار ذهنه... و بله کلام ناطق رو زمانی از دست دادم که ذهنم پریشون شد...
از پدر و مادرم دلگیرم... اونارو مقصر چیزی نمیدونم.اما دلگیرم...دوست داشتم بدونن چی تو ذهنم میگذره...اما براشون قابل درک نخواهد بود... تو ذهن اونا نهایت چیزی که ممکنه منو آزار بده اینه که پسره ولم کنه! یا تهدیدم کنه عکساتو پخش میکنم...
من یه مرد سی و اندی ساله که با تمام قلبش دوستم داشت پشت سرم ول کردم و هیچی حس نکردم...راست میگفت.. تو فقط میخوای یکی باشه و عطش سیری ناپذیرت به محبت رو سیراب کنه اصلا هم مهم نیست اون کیه!
حالا بغضم شکست..بخاطر چی؟ نمیدونم... چی از ذهنم گذشت؟ متوجه نشدم...اما بغضم شکست.
ترسیدم.بی نهایت.. از حضور تو اجتماع.. به ندرت طی روزای اخیر با کسی حرف زدم...چند باری به حامد طعنه زدم.داره سخت میشه... باز کردن دهنم و گفتن یه کلمه...من آدم پرحرفی بودم... دیگه چیا تو وجودم مرده؟ احساسات و عواطفم کجان؟ تنها چیزی که مونده شهوته!
چقدر ضعیفم... هیچ! پوچ...
گمشده ای دارم.. نمیدونم چیه...کجاس...
گمشده ای دارم...
اتل متل تنهایی...
ما را در سایت اتل متل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75