از خوندنش غصه ام شد...حقم بود البته که بهم اعتماد نداشته باشه! عمیقا حقم بو. اما قرار نیست همیشه از بدست آوردن چیزی که حقمونه خوشحال بشیم!
گفتم که حاضرم همه چیزی که برای اعتماد کردن نیاز داره در اختیارش بذارم... هر دسترسی که بخواد... بعد یهو یاد پارانویید افتادم.. و فهمیدم به اون سادگیا که خیال میکنم نیست! ذهنش همه احتمالاتو علیه من میچینه! و ذهنش خلاق و باهوشه و من با سلاح واقعیت شانسی برای جنگیدن علیه ذهن خلاق مبتلا به پارانوییدش نداشتم...
هرچند واقعا دوست دارم و حتی اگه من لیاقت اعتماد کردن نداشته باشم اون لیاقت داره کسی رو داشته باشه که بتونه بهش اعتماد کنه اما من حوصله این بازی رو ندارم... واقعا حوصله هیچ بازی ای رو ندارم... مریضم.فقط با عطش دیوانه واری از روح حامد تغذیه میکنم ولی نمیتونم چیزی بهش پس بدم..
دیشب یه حساب و کتاب کوچیک کردم..20 سالم تموم شده و خرج هر سالمو خیلی تقریبی با احتساب تورم از لحظه بارداری محاسبه کردم...تا حالا حدود 65 میلیون خرج برای پدر و مادرم داشتم... و بعد یهو از ذهنم گذشت حتی اگه توی ماه غیر از ماه های حرام خیلی خیلی اتفاقی تصادف کنم و دیه امو بگیرن برای خونوادم 100 درصد سودم... لیاقتشو دارن...
هرچند بعدش حامد بهم گفت پدر و مادرت از قلبشون برات هزینه کردن...و حتی پول دیه ات تو ماه حرام هم نمیتونه جبران کنه اینو...
بهرحال هنوزم فکر میکنم کشته شدنم برای خونوادم سود آوره... زندگیشون بهتر میشه.تمام بدهکاریای خونه صاف میشه.و کلی پولم برا نو کردن وسایل توی خونه میمونه! حالا نبودن دختر دراز و لاغر و همیشه پوکر و همیشه خوابشون که چیزی برای افتخار کردن در موردش وجود نداره و حضورش معمولا آرامش خونه رو بهم میزنه چه اهمیتی داره؟
یک هفته خیلی ناراحتن... بعد آروم آروم فراموش میشه... من هیچ چیز خوب و قشنگی ندارم که دلتنگش بشن...خواهرم برعکس بقیه بیشتر و عمیق تر ناراحت میشه.. اون دنبال افتخار کردن به کسی نیست... فقط دلش تنگ میشه...
اتل متل تنهایی...
ما را در سایت اتل متل تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117